<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دغدغه های یک جوان مسلمان ایرانی</title>
<link>http://ideha.blogfa.com/</link>
<description>سیاسی و فرهنگی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Dec 2009 18:36:45 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خورشید</title>
<link>http://ideha.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>دشت می بلعید کم کم پیکر خورشید را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر فراز نیزه می دیدم سر خورشید را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آسمان کو تا بشوید با گلاب اشک ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گیسوان خفته در خاکستر خورشید را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بوریایی نیست در این دشت تا پنهان کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیکر از بوریا عریان تر خورشید را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشم های خفته در خون شفق را وا کنید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا ببیند کهکشان پرپر خورشید را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیمی از خورشید در سیلاب خون افتاده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاروان می بردنیم دیگر خورشید را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آه! این گل ها چه غمگین و پریشان می روند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر فراز نیزه می بینم سر خورشید را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سعید بیابانکی&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 18:36:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ideha&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>ideha</dc:creator>
<guid>http://ideha.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مذاکره</title>
<link>http://ideha.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>می گفت: این شعارها تند است چرا می دهید؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گفتم : همین چهار تا شعار را هم ندهیم چی بکنیم؟ اینقدر سکوت کردیم و تماشاچی شدیم طرف مقابلمان باور کرده واقعا عددی است حال آنکه اینها اقلیتند، صفرند، عددی نیستند...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اتفاقا این شعارها برای اینست که حساب کار دستشان بیاید و مماشات نظام را به حساب ضعف نگذارند  &lt;/p&gt;&lt;p&gt;می گفت: قانع نشدم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گفتم: رسالت من قانع کردن جنابعالی نیست وقت اضافه هم ندارم ضمنا پستت رو دو دستی بچسب، خدا رو چی دیدی شاید دو ماه دیگه اینها اومدند سر کار !&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 05:02:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ideha&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>ideha</dc:creator>
<guid>http://ideha.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیوند غدیر و کربلا</title>
<link>http://ideha.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>ابتدای کربلا مدینه نیست، ابتدای کربلا غدیر بود&lt;br /&gt;ابرهای خونفشان نینوا، اشک های حضرت امیر بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از آن فتوت همیشه سبز، برکت از حجاز و از عراق رفت&lt;br /&gt;هرچه دانه داشتند سنگ شد، پشت هر بهار ، صد کویر بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد مکه و مدینه دام شد، کوفه صرف عیش و نوش شام شد&lt;br /&gt;آفتاب سربلند سایه سوز، در حصار نیزه ها اسیر بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الامان ز شام ، الامان ز شام،الامان ز درد و غربت امام&lt;br /&gt;شام بی مروت غریب کش، کاش کوفه بهانه گیر بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هان! هبا شدید ، هان! هدر شدید، مردم مدینه، بی پدر شدید&lt;br /&gt;این صدای غربت مدینه بود، این صدای زخمی بشیر بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کربلا به اصل خود رسیدن است، هر چه می روم به خود نمی رسم&lt;br /&gt;&lt;p&gt;چشم تا به هم زدم چه دور شد، تا به خویش آمدم چه دیر بود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;علیرضا قزوه&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 05:16:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ideha&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>ideha</dc:creator>
<guid>http://ideha.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بانک و بسیج</title>
<link>http://ideha.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1- چندی پیش در خبرها خواندیم که یکی از بانکهای کشور دو میلیون و چهارصد هزار یورو وام جهت وارد کردن 80 عدد ساعت طلای لوکس به یک نفر داده است و این موضوع زمانی لو رفته که پس از وارد کردن این ساعتها متوجه شدند که آنها معمولی بوده و در واقع ارزش واقعی آنها بسیار کمتر از این مقدار است حالا اینکه چه کسی این اختیار را به سیستم بانکی داده که بابت وارد کردن یک ساعت تشریفاتی چیزی حدود 40 میلیون تومان به یک فرد وام بدهد و اینکه مصرف کننده اصلی این ساعتها چه کسانی هستند بماند، اگر یادتان باشد چند سال پیش که گند آقای شهرام جزائری در آمده بود و معلوم شده بود ایشان تنها در یک فقره از وامهای دریافتی مبلغ 80 میلیارد تومان از بانک گرفته اند(معادل وام ازدواج 150 هزار زوج جوان در همان سال و وام ازدواج 40 هزار زوج جوان در حال حاضر) و بعد به جای به کار انداختن این وامها در کار تولید با سند سازی به کار خرید و فروش و تجارت و انباشت سرمایه مشغول بودند و آخر سر هم این بانک نبود که یقه ایشان را گرفت بلکه به گونه ای کاملا اتفاقی دست نامبرده رو شد و ماجرا به همین آقا ختم شد و می دانیم که امثال ایشان فراوان در کشور هستند که به پشتوانه آقایان وکیل و وزیر و به نام ایجاد اشتغال و افزایش صادرات و تولید و از این حرفها به پر کردن انبان خود مشغولند و...&lt;br /&gt;2- در هفته بسیج چیزی در چند سال اخیر بیشتر از گذشته باب شده و اینکه آقایان مسئولین ادارات برای  تقویت روحیه بسیجی (بخوانید خود شیرینی) 4 تا کیسه شن می گذارند و رویش هم یک پرچم جمهوری اسلامی و یک نوشته از امام(ره) یا رهبری درباره بسیج . و این یعنی ما هفته بسیج را با تمام قوت و قدرت پاس می داریم! تمام شد و رفت! حالا قضاوت در باره خوب بودن یا نبودن ماجرا به عهده شما ولی آنچه که روی اعصاب و روان بنده تاثیر مخرب گذاشته این است که متاسفانه این شیوه ی کاملا نمایشی( دقت کنید نمایشی و نه نمادین و سمبولیک) عینا در جلوی برخی بانکهای شهر هم عملیاتی و پیاده شده به خیال اینکه مثلا روحیه بسیجی در بانکها  هم  رسوخ کرده غافل از اینکه این سیستم بانکی با نمایشهای اینچنینی قابل تغییر ماهیت دادن و اصلاح شدن نیست. توصیه حقیر آنست که اگر واقعا مدیران برای بسیج و بسیجی دل می سوزانند، بیایند و یکروز در سال و نه بیشتر، ساعتی اضافه کاری بدون دریافت حق الزحمه برای پیشبرد امور خلق الله انجام دهند و آنوقت در بوق  کرنا کنند که ای خلق الله ای مردم ، ای بسیجیان،  ما به عنوان مدیران و اعضای بسیجی اداره ،  یک ساعت ، تنها یک ساعت، از وقتمان را به حرمت آبروی بسیج،  فی سبیل الله در راه حل مشکل یک نفر از شماگذاشتیم و از شما انتظاری هم نداریم و مگر نه اینکه روحیه بسیجی یعنی ایثار بدون اینکه کسی از ان با خبر شود؟ آقایان محترم! شما را به خدا ایثار کنید و پشت بندش  هر قدر دلتان خواست تبلیغات هم انجام دهید ولی تو را به خدا با این گندهائی که سیستم تحت مدیریت شما بالا آورده، بالاغیرتا با آبروی بسیج و بسیجی با این اعمال مشمئز کننده بازی نکنید.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 05:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ideha&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>ideha</dc:creator>
<guid>http://ideha.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آقای ایکس</title>
<link>http://ideha.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>آقای &quot;ایکس&quot; چند روز پیش تماس گرفته بود با آقای &quot;وای&quot; که به علت &quot;انتخابات مسخره&quot; چند ماه پیش دست و دلم به کار نمی ره بنابراین باید چند ماهی فرصت مطالعاتی خودم را تمدید کنم. اکنون آقای ایکس در کشور هلند با پول من و شما که هر ماه به طور مرتب توسط دولت کودتا برایش واریز می شود! در حال گذراندن دوره دکتری خودش هست و  البته توضیح هم نداده که چرا قبل از انتخابات مسخره دست و دلش به کار نرفته که مجبور به تمدید دوره شد؟ و در این مملکت تا بخواهی از این آقای ایکس ها وجود دارند که با پول بنده و جنابعالی تحصیل می کنند و هر روز با فیگورهای تازه و بامبول های جدید و بهانه های نو از زیر بار تعهدات شان شانه خالی می کنند و به ریش ما می خندند ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پا نوشت:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;1-آقای &quot;زد&quot; از همکاران آقای ایکس  با شنیدن این حرف متعجب شد و گفت : ایشان چقدر delay دارند؟!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;2-به علت حفظ مسائل محرمانه و اسرار نظام از ذکر نام واقعی خودداری گردید!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 05:47:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ideha&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>ideha</dc:creator>
<guid>http://ideha.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> عصر جديد</title>
<link>http://ideha.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>ما&lt;br /&gt;در عصر احتمال بسر ميبريم&lt;br /&gt;در عصر شک و شايد&lt;br /&gt;در عصر پيش بيني وضع هوا&lt;br /&gt;از هر طرف که باد بيايد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در عصر قاطعيت ترديد&lt;br /&gt;عصر جديد&lt;br /&gt;عصري که هيچ اصلي&lt;br /&gt;جز اصل احتمال، يقيني نيست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما من&lt;br /&gt;بي نام تو&lt;br /&gt;       حتي&lt;br /&gt;          يک لحظه احتمال ندارم&lt;br /&gt;چشمان تو&lt;br /&gt;عين اليقين من&lt;br /&gt;قطعيت نگاه تو&lt;br /&gt;                   دين منست&lt;br /&gt;من از تو ناگزيرم&lt;br /&gt;من&lt;br /&gt;بي نام ناگزير تو می‌ميرم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                                       قيصر امين‌پور&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 05:16:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ideha&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>ideha</dc:creator>
<guid>http://ideha.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آدم برفی</title>
<link>http://ideha.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قطره قطره شد آب،  آدم برفی&lt;BR&gt;شد آب در آفتاب،  آدم برفی&lt;BR&gt;آب از سر او گذشت اما هرگز&lt;BR&gt;بیدار نشد ز خواب،  آدم برفی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شعر از بیژن ارژن&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 10:58:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ideha&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>ideha</dc:creator>
<guid>http://ideha.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صادق آل علی(ع)</title>
<link>http://ideha.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>گويند شقيق بلخي&lt;FONT size=1&gt;۱&lt;/FONT&gt;، جعفربن محمدالصادق را از فتوت پرسيد. فراشقيق&lt;FONT size=1&gt;۲&lt;/FONT&gt; گفت: تو چه گويي؟ گفت: اگر دهند شكر كنيم و اگر منع كنند صبر كنيم. جعفر گفت: سگان مدينه ما همين كنند. شقيق گفت: يا ابن رسول الله پس فتوت چيست؟ گفت: اگر دهند ايثار كنيم و اگر ندهند صبر كنيم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تذکره الاولیاء عطار نیشابوری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱-از عرفای هم عصر امام صادق&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-به شقیق گفت&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 05:49:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ideha&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>ideha</dc:creator>
<guid>http://ideha.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شرک!</title>
<link>http://ideha.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>دوست عزیز نادیده ای برایم پیغام خصوصی گذاشته بود که در نگاه اول به نظر می رسد بسیاری از مطالب را برای خدا نمی نویسی! فارغ از صحت وسقم این موضوع و برای تذکر خودم و دوستان یاد حکایتی از مرحوم &lt;a href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%DB%8C%D8%AE_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D8%B4%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C&quot;&gt;شیخ جعفر شوشتری&lt;/a&gt; افتادم که قبلا جائی شنیده یا خوانده ام. می گویند که روزی شیخ، مردم انبوهی را گرد منبر خود جمع نمود و گفت: ای مردم امروز می خواهم چیزی بگویم که پیش از این از کسی نشنیده اید...ای مردم یکصد و بیست و چهار هزار پیغامبر و ائمه اطهار آمده اند و همگی گفته اند برای خداوند شریک قائل نشوید اما من اینک می خواهم پا را از این فراتر بگذارم و بگویم آی مردم  در کارهای خود قدری هم خدا را شریک قرار دهید!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همین&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 03:39:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ideha&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>ideha</dc:creator>
<guid>http://ideha.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند توصیه و یک نتیجه گیری</title>
<link>http://ideha.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description> 1-سعی کن خودت رو توی مراسمات نشون بدی تا بتونی پیشرفت کنی&lt;br /&gt;2-سعی کن فقط دوره آموزشی بری تا امتیازاتت رو ترقی بدی و ترفیع بگیری&lt;br /&gt;3-سعی کن فقط به ادامه تحصیل بها بدی ، اینجا هرچقدر هم چیز بلد باشی، تا مدرک نداشته باشی براشون اهمیتی نداری.&lt;br /&gt;4- سعی کن از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنی ، قبول مسئولیت مساوی بدبخت شدنه&lt;br /&gt;5- من 18 سال سابقه دارم می دونم این حرفهائی که استادا می زنند بیشتر فیگورشونه وگرنه اینجا همه از خدا می خوان کلاس تشکیل نشه.&lt;br /&gt;6-یه ساعتی رو برای استراحت مشخص کن و کار بچه ها رو انجام نده، یعنی سی سال می خوای با همین قدرت کار کنی؟&lt;br /&gt;اینها بخشی از حرفهائی است که من در طول این چند ماهه از همکارانم شنیدم که غالبا هم از سر خیرخواهی می گفتند. شاید برخی از آنها  تاحدودی پذیرفتنی باشد اما...&lt;br /&gt;پیش از اینکه شاغل شوم  البته تا حدود زیادی از این وضعیت &quot;آگاهی&quot; داشتم اما پس از اشتغال عمیقا &quot;درک&quot; می کنم. راستی تا حالا فکر کردیم چرا اینقدر لاکپشتی پیشرفت می کنیم؟ به نظر من یکی از دلایلش را باید در وجود نیروهای انسانی با چنین طرز تفکری جستجو کرد آنهم در جائی مانند دانشگاه که قاعدتا بایستی از فرهیخته ترین پرسنل و ارباب رجوع برخوردار باشد!</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 16:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ideha&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>ideha</dc:creator>
<guid>http://ideha.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
