باران می بارد
یک دست چتر
دست دیگر کیف
چشم به موزائیکها پیاده رو دوخته ای
که مبادا لق باشند
و آب و لجن روی لباست بریزد
اینهم شد زندگی؟
شهردار مهندس نخواستیم
که اینروزها هر چه می کشیم
از همین "مهندس" هاست
ایکاش شهرداری داشتیم ادیب
که لااقل شعر بفهمد...
***
احساس می کنی خسته هستی
اما مانده نیستی!
یک دست چتر
دست دیگر کیف
چشم به موزائیکها پیاده رو دوخته ای
که مبادا لق باشند
و آب و لجن روی لباست بریزد
اینهم شد زندگی؟
شهردار مهندس نخواستیم
که اینروزها هر چه می کشیم
از همین "مهندس" هاست
ایکاش شهرداری داشتیم ادیب
که لااقل شعر بفهمد...
***
احساس می کنی خسته هستی
اما مانده نیستی!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 13:24  توسط محمد
|
