تبليغاتX
دغدغه های یک جوان مسلمان ایرانی

دغدغه های یک جوان مسلمان ایرانی

سیاسی و فرهنگی

باران می بارد
یک دست چتر
دست دیگر کیف
چشم به موزائیکها پیاده رو دوخته ای
که مبادا لق باشند
و آب و لجن روی لباست بریزد
اینهم شد زندگی؟
شهردار مهندس نخواستیم
که اینروزها هر چه می کشیم
از همین "مهندس" هاست
ایکاش شهرداری داشتیم ادیب
که لااقل شعر بفهمد...
***
احساس می کنی خسته هستی
اما مانده نیستی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 13:24  توسط محمد  | 

از مزرعه هاي كوچك بعضي ها
برچيده شود مترسك بعضي ها
آقا خودمانيم چه كيفي دارد
وقتي بزني به برجك بعضي ها!

شعر از جلیل صفربیگی
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 23:41  توسط محمد  |