تبليغاتX
دغدغه های یک جوان مسلمان ایرانی

دغدغه های یک جوان مسلمان ایرانی

سیاسی و فرهنگی

 تمام مشکلات فلسطین حل خواهد شد
کافی ست ما نباشیم
و  شاعران خفقان بگیرند
کافی ست چشم ها را ببندیم و کشتی کج نگاه کنیم
یا سرگرم انتخاب دختران شایسته سارکوزی شویم
کافی ست افغان ها
تنها یک زلمای ذلیل زاد داشته باشند
ایرانی ها
یک نوری زاده
تا خلیج فارس الخلیج شود
کافی ست محمد حرب ترور شود
کافی ست یحیی عیاش ها منفجر شوند و
تهران سکوت کند
چه فرق می کند اسماعیل هنیه باشد یا محمود عباس
خالد مشعل باشد یا سلام فیاض
360 کیلومتر نوار غزه باشد یا یک آپارتمان 36 متری
با پرچم سفید
نگاه کن و لذت ببر
از خادم الحرمینی که العربی می رقصد
از پادشاه کوچک امانی
که با فرشته های یهودی تزویج شد
نگاه کن که پادشاه رشید طرابلس
چگونه یک روبات شد
نه از میان این همه اعراب
کسی کاری نمی کند
رجال شان دست بوس رایس اند
نساء شان دست بوس بوش
مگر بازشکاری ولیعهد دوبی
کاری کند
و دست بوش را گاز بگیرد
به اشتباه!

علیرضا قزوه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 14:36  توسط محمد  | 

نگران نیستم از اینکه تو سرباز شدی
نه حتی از اینکه 6 صبح از خانه می زنی بیرون و 10 شب برمی گردی.خسته و کوفته .
و باز از نو ،فردا تکرار مکررات.
نگران نیستم چرا که خودم هم کم و بیش این دوره ها را گذرانده ام.
نگران نیستم از اینکه نه رتبه و رشته تحصیلی ات، نه متاهل بودنت، نه ارتباطات خانوادگی ات و
نه هیچ چیز دیگر باعث نشد که اقلا وضعت بهتر از این باشد.
می دانم این 16 ماه هم می گذرد همانگونه که این دو ماه هم گذشت.و اصلا همه ماهها و
سالها خواهند گذشت.
خوشحالم از اینکه برای اعتقاداتت کار کردی و اینها هم که تو بهتر می دانی کارت بردار و کسری
بردار نیستند.
باور کن هیچ چیز به این اندازه خوشحالم نمی کند که تو مقاوم و صبور باشی.
و ما مجبور نباشیم خودمان را پیش آدمهای حقیری که تو می شناسی و من، خوار و کوچک
کنیم.
می دانم اینها را خوب می فهمی.پس مقاومت کن.هرچند می دانم که خیلی دشوار است.اما تو
صبور تری...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 14:28  توسط محمد  | 

شعر از امیر خسرو دهلوی:


دلم در عاشقي آواره شد آواره تر بادا

تنم از بي دلي بيچاره شد بيچاره تر بادا

به تاراج عزيزان زلف تو عياري اي دارد

به خونريز غريبان چشم تو عياره تر بادا

رخت تازه است و بهر مردن خود تازه تر خواهم

دلت خاره است و بهر كشتن من خاره تر بادا

گر اي زاهد دعاي خير مي گويي مرا اين گو

كه آن آواره از كوي بتان آواره تر بادا

همه گويند كز خون خواريش خلقي به جان آمد

من اين گويم كه بهر جان من خون خواره تر بادا

دل من پاره گشت از غم نه زان گونه كه به گردد

وگر جانان بدين شادست بارب پاره تر بادا

چو با تر دامني خو كرد خسرو با دو چشم تر

به آب چشم پاكان دامنش همواره تر بادا.
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 12:5  توسط محمد  | 

زنده هستیییییییم!
شکر
+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 0:8  توسط محمد  |