از آشناهاست.کارگر روزمزد است و برایم درد دل میکرد،قرار است برای عمل جراحی همسرش که به بیماری حنجره مبتلاست، زمین کشاورزی اش را که بعد از کارگری، تنها منبع درآمد او و خانواده اش است، بفروشد تا سه ونیم میلیون پول عمل را جور کند.البته گفت اول می خواسته خانه اش را بفروشد اما گویا منصرفش کردند،معتقد است زمین را میشود دوباره بدست آورد ولی جان را نه! حق با اوست.خیلی گرفته شدم و چون کاری از من بر نمیآمد،سرم را انداختم پائین و دعا کردم تا بیمارش خوب شود.تازه می گفت، پول عمل 6 میلیون تومان بوده که با کلی چانه زنی و اثبات اینکه ما کشاورززادهایم و چیزی نداریم،دکتر ،به سه و نیم میلیون تومان راضی شد.چانه زنی بر سر جان آدم ها هم خیلی عجیب است ودردناک .حالا فرض کنیم این پول جور نشود و طرف هم خدای نکرده....به نظر شما در این میان آن دکتر چقدر مسئول است؟ سازمانهای بیمه گر چه؟ کمیته امداد و بهزیستی چطور؟ در این میان "ما" چقدر مسئولیم؟ دارم دیوانه میشوم...
از خنده خود زود شدی شرمنده
وجدان خودت قاضی،من خاموشم
این خنده که را سزاست؟ تو یا بنده؟!!
ترس برم داشت!
رهایش کردم
خونین بود
چقدر چاقو زده بودندش
لامصب ها!
قدیمها با احترام خاصی به معلم ها نگاه میکردم.
حتی چند روز پیش یکی ازمعلمهای ابتدائیمان را که در خیابان دیدم،دستش را بوسیدم و سخت در آغوش گرفتمش
معلمان بزرگی در زندگی(نه فقط در مدرسه) داشته ام که خیلی به آنها مدیونم و همواره دوستشان میدارم
آنطور که میدانم در طول تاریخ معلم ها همواره سخت کوش بوده اند و قانع و عاشق.
و همین صفات بود که آنها را ماندنی کرده است.اما مدتی است بعضی به دنبال افزایش حقوق اعتراض و اعتصاب می کنند....
توهین نشود
ایکاش لااقل مثل قدیمی ها قدری بیشتر به فکر بچه های ما بودند،
و قدری کمتر در اندیشه ی دغدغه های روز مره !
البته همه که نه! بعضیها!
نمی دانم شاید از سر سیری یا بیدردی حرف می زنم؟
آیا آیندگان هم همان قضاوتی را خواهند داشت که ما در باره گذشتگانمان داریم؟
حکایت:عزیزی چند روز پیش تعریف میکرد که در یک مراسم مهمانی خانوادگی،یکی از تازه عروسهای خانواده که ایشون رو نمی شناخته و خلقیات و اعتقاداتش آشنا نبوده، دستش رو دراز کرده که باهاش دست بده! طرف هم که خیلی بهش برخورده بود،که ما توی خونواده تا حالا اینجوری نداشتیم، چنان چشم غره ای به عروس خانوم میره که ایشون کاملاحساب کار دستش میاد!
ان قلت: اینگونه حرکات البته در خیلی از خانواده ها یه چیز عادی و روتینه ولی برای خانواده های مذهبی که مطابق دستورات شرعی این کار رو حرام می دونند،واقعا یک موضوع چالش بر انگیزه. من اینجا فقط یه نکته رو میخوام بگم و اون هم اینکه این رفتار ها شاید فقط چند دهه باشه که توسط یکسری افراد شیفته از غرب وارد فرهنگ ما شده.یعنی حداقل در تاریخ 1300 ساله اسلامی که چنین چیزهائی رو سراغ نداریم.پیش از اونهم حتی در دوره های باستانی مثل هخامنشی ها و ساسانیان و اشکانیان، اونطور که تاریخ و منابع تاریخی نشون میدن، خانمها ،در پرده ای از حجب و حیا و عفاف بودند که اختلاط و نزدیکی فیزیکی با مردان رو مثل امروز،قطعا نمیپذیرفتند.خلاصه می خوام شما رو مجاب کنم که این حرکات و ادا و اطوارها از غرب و ینگه دنیا و اونهم شاید کمتر از یک قرن هست که در بین برخی از خانواده های ایرانی رسوخ کرده.اینگونه موضوعات البته به نظر من دو جنبه دارند.یکی جنبه شرعی قضیه هست که به هر حال از نظر احکام اسلامی، حرمت و ممنوعیت داره و جنبه دیگر که به نظر من وجه جامعه شناختی قضیه هم هست اینکه بعضی افراد، باصطلاح کلاس کار و شان و پرستیژ خودشون رو در این میبینند که به هر ترتیبی شده ادا و اطوار و نشست و برخاست و تغذیه و حرف زدن و نوع پوشش و...خلاصه همه جزئیات زندگی شونو با دنیای دیگه ای که فکر می کنند از ما متمدن ترند، تنظیم کنند، بدون اینکه از فلسفه عمل سر در بیارند و این دقیقا خطریه که ما روتهدید می کنه. یعنی خطر بی هویتی. من مطمئنم اگه روزی اتفاق بیفته که اونوریها به سرشون بزنه و فتوا بدن که زنهای اروپائی همه چادر سرکنند،اینها هم که فی المثل تادیروز چادری ها رو مسخره می کردند،نه تنها چادر میذارند بلکه یه قدم جلوتر هم میرند و حتی در پی تدارک پوشه و نقاب برای صورت خودشون هم می افتند! به نظر من این وجه دوم قضیه نه تنها از اولی از نظر اهمیت چیزی کم نداره که شاید مهمتر هم باشه برای اینکه اونجا طرف به خاطر جهل نسبت به یک دستور شرعی مرتکب خطا میشه ولی اینجا، طرف برای اینکه خودش رو شبیه دیگری بکنه، بصورت مهوع و میمون واری تمام روح و فکر و اندیشه و وجودش رو در اختیار چیز دیگه ای میذاره بدون اینکه بدونه واقعا چرا؟
نتیجه:البته حرف زیاده و فرصت کم و دوستان توصیه می کنند که وبلاگ، جای داستان بلند نویسی نیست ولی فکر کنم باید کاری کنیم هم نسلی های ما طوری پرورش پیداکنند که برای هر عملی استدلال داشته باشند و فکر کنند.حالا چه جوری میشه؟راهنمائی بفرمائید!
گاهی اوقات از من سلب اراده می شه!خدایا توفیقی بده!
امروز هم به قول شاعر:
"به ساعتهای کاسیو اعتماد کردیم
و نماز صبح مان قضا شد"
تا فردا چه شود؟!
این سکوت رویائی
خواه با صدای جوانان پر شر و شوری
که قاه قاه می خندند
و بلند بلند حرف می زنند
گاه با صدای عبور اتومبیلی
یا غرش موتور سیکلتی
یا صدای زنگ تلفنیِ
این وسیله های بی احساس هم
روح سکوتم را در هم می شکنند!
افکارم را جمع می کنم
وقتی تکه تکه شدند
به راستی کدام چسب قادر است
آنها را به هم بچسباند؟
دارم فکر می کنم
سکوت چه واژه مقدسی است
وقتی هیچوقت شکسته نشود!