امروز از سر بیکاری! با چند نفری از دوستان که خیلی وقت و بعضا چندین ماه است ندیدمشان، تماس گرفتم.خلاصه بعد از سلام و احوالپرسی به آنها گفتم که کاری ندارم و فقط تماس گرفتم تاحال و احوالی بپرسم و ببینم زنده هستند یانه؟!و چی میکنند؟جالب اینجا بود که همگی فکر می کردند کار خاصی پیش آمده یا اینکه تماس گرفته ام تا برای شرکت در جلسهای دعوتشان کنم! متاسفانه اینروزها اینجوری شده که تا، کسی کاری نداشته باشد یا دنبال خبری یا التماس دعای دیگری نباشد،حتی با دوستانش هم تماس نمی گیرد.نمی دانم این چه دردی است که به جان مان افتاده؟اینهمه آیه و روایت و حدیث و توصیه اخلاقی و دینی راجع به صله رحم و رابطه با دوستان و مومنین و با خبر شدن از حال همدیگرداریم اما در مقام عمل پایمان لنگ است.چرا به اینجا رسیده ایم که تماس برای حال و احوالپرسی باعث تعجب دوستان می شود؟ واقعا فکر کنیم چی شد که اینجوری شدیم؟
"رنه گنون" نویسنده شهیر فرانسوی در سال 1886 در شهر بلوا به دنیا آمد وی در خانواده ای کاتولیک و با تعالیم مسیحیت پرورش یافت سپس به یادگیری فلسفه و ریاضیات پرداخت و نهایتا تمامی محافل علمی و فلسفی و دینی آن زمان را در جستجوی عرفان و حکمت واقعی سیر کرد و چون در غرب حکمتی اصیل نیافت به شرق روی آورد و کتابی عمیق در بیان حکمت ودائی(از آئین های هندو)نوشت که به عقیده صاحبنظران در نوع خود بی نظیر بود. به نظر او دو نوع تمدن در جهان یافت می شود:تمدن سنتی و مدرن. و البته سنت در دیدگاه او نه آنچه قدیمی و کهنه، بلکه به معنای آنچه خداوند از آسمان به زمین فرو فرستاده، می باشد.به نظر وی نماد تمدن جدید، تمدن غرب است که از اروپای قرون وسطی شروع شد و از آن پس غرب حاضر شد تمام هستی خود را فدای پیروزی در جهان مادی کند. وی برای این تمدن جز فنا و نیستی، آینده ای پیش بینی نمیکرد.گنون در سال 1931 به قاهره سفر کرد و چون همسر اولش پیشتر درگذشته بود، همسری مسلمان گزید و خود نیز که خیلی پیش از اینها مسلمان شده بود تا آخر عمر در قاهره زیست و در سال 1951 درگذشت. وی کتب و مقالات فراوانی هم به زبان فرانسه نوشته است که از میان آانها می توان به "شرق و غرب" و "بحران دنیای متجدد" و "علائم آخرالزمان و سیطره کمیت " اشاره کرد.وی کتاب بحران دنیای متجدد را در سال1927 نوشت(یعنی هنوز زمانی که مشکلات غرب به صورت کنونی رخ ننمایانده بود) و چنان موشکافانه و آینده نگرانه به بررسی و پیش بینی اضمحلال تمدن غرب پرداخته که هر خواننده منصفی را به اعجاب وامی دارد. دکتر سید حسین نصر استاد ایرانی و شهیر فلسفه اسلامی در جهان (و کسی که اخیرا برخوردها و مناظرات کلامی چندی با سروش داشته است،و اگر فرصتی دست دهد نوشتن داستان جداگانه آن هم بی فایده نخواهد بود) در مقدمه ای که پیش از انقلاب اسلامی بر کتاب مذکور نوشته، معتقد است:"خواندن آثار گنون خصوصا کتاب فعلی اقلا دارای دو فایده است اولا اینکه برای معالجه مارگزیده بایستی زهر همان مار را پادزهر کرد به همین خاطر بهترین نقد ازمعایب تمدن غربی،که اکنون تبعات آن دامنگیر ما ایرانی ها شده،نقدی است که توسط خود غربی ها صورت پذیرد.ثانیا در سالهای اخیر بسیاری از محافل فکری ایران را نوعی بردگی نسبت به مکاتب غربی در بر گرفته است و باعث شده تا هرنوع تحرک فکری و ابتکار و خلاقیت را از دست بدهند و به بهانه تجدد،تمام سنن فکری و معنوی ایران را (که اکثرا نمی فهمند)،پایمال کنند.بنابر این لازم ترین دارو برای این بیماری خطرناک و مهلک،کتابهائی از این دست هستند که به دست دانشمندان غربی، محدودیت و نسبیت نظراتی که برخی می خواهند به عنوان وحی منزل به خورد جوامع اسلامی بدهند،آشکار می شود."
اما آنچه که من از خواندن کتاب فهم کرده ام و امیدوارم بتوانم به تدریج برای خوانندگان محترم وبلاگ توضیح دهم اینست که رنه گنون در این اثر، نقد های فراوانی ازجمله به مفاهیمی چون اومانیسم(فلسفه اصالت فرد) ماده گرائی(ماتریالیسم)، دموکراسی، فردگرائی(ایندویدوآلیسم)، روحگرائی(البته به مفهومی که توضیح می دهد)، ایده آل گرائی و سود گرائی و...وارد کرده و به واقع در حد مقدورات و حجم کتاب ،ایرادات و کاستی های این مکاتب را نمایانده است.این نوشته را با ذکر سطور پایانی کتاب به قلم خود نویسنده به پایان میبرم و امیدوارم در آینده بیشتر این درباره مطلب بنویسم:
کسانی که شاید به وسوسه دچار گشته و خود را بدست یاس و دلسردی بسپارند،باید بیندیشند که هیچکدام از کارها که در این زمینه[نقد تمدن غرب و رفتن به سمت معنویت] انجام گشته است ممکن نیست هرگز به هدر برود و بی ثمر گردد،و اغتشاش و نابسامانی ،خطا و ظلمت، فقط به ظاهر و برای مدتی گذران و ناپایدار می تواند فائق آید و جمیع عدم تعادلهای جزئی و گذران ،ناگزیر باید در راه حصول تعادل عظیم، همکاری نمایند و سر انجام هیچ چیز برتر و بالاتر از حقیقت نخواهد بود.شعار آنان همان بایستی باشد که در روزگاران کهن برخی آشنایان به اسرار معنوی-از اهل مغرب زمین-داشته اند:vincit amina veritas حق بر همه چیز غالب خواهد آمد.
سال 85 من چگونه گذشت؟
یادم می آید همیشه بعد از تعطیلات عید هرسال به ما که کوچک بودیم و دانش آموز موضوع انشائی میدادند با این مضمون که:تعطیلات نوروز را چگونه گذراندید؟ اگر چه موضوع خیلی تکراری و خسته کننده بود ولی مجبور بودیم چیزی بنویسیم و البته سعی میکردیم از روی انشاهای سال های قبل تقلب نکنیم! یعنی همینقدر مردانگی در وجودمان بود.اما تو نگو همین موضوع تکراری هم برای خودش دنیایی داشت!
چرا؟چون حداقل همین خوبی راداشت که کسی میپرسید خرتان به چند من؟(ببخشید یعنی اینکه کسی حال و احوالی از ما می پرسید اگر چه آن فرد معلم انشا بوده باشد!)اما بعد از آن دوران خوش دیگر کسی حالی ازما نپرسید...
حالا من خودم دست به کار شده ام و تصمیم گرفتم به همه آنهائی که حتی حالی هم از ما نمی پرسند،همه دوستان صمیمی که روزها و ماهها و حتی سالها از عمرمان با هم گذشت، بگویم سال 85 برای من چگونه سپری شد؟چون به قول عزیزی نوشتن برای از یاد بردن است و نه به خاطر سپردن و من هم از سالی که گذشت بعضاخاطرات چندان خوشی ندارم که بخواهم به خاطر بسپارم.برای همین می نویسم تا شاید برخی را فراموش کنم و اما کلیات آنچه در سال گذشته برایم رخ داد:
1-در این سال ضرر کردم چون واقعا چیز جدیدی از علم و دانش و آگاهی به من افزوده نشدکه حداقل خودم را راضی کند.
2-در همین سال بود که علی رغم خبر خوش اولیه قبولی در مرحله نخست کارشناسی ارشد خبر دوم برایم بسیار بد و ناگوار بود و آنهم اینکه من درهیچ دانشگاهی پذیرفته نشده بودم.البته شاید تقصیر خودم بود با آن انتخاب رشته دست بالا و مغرورانهای که کردم.
3-حدود سه ماه از وقتم در یک کار پر حادثه و نفسگیر گذشت.البته انصافا تجربه جدیدی بود و کاری که شاید برای آیندهام درس عبرتی شود.وفکر کنم تنها ذخیره آخرتم در این سال بخشی از همین کاری که کردم باشد.در معیت استاد بزرگوار مهندس...که بسیار فراوان از او آموخته ام.
4- کتابهای فراوانی هم جمع آوری کردم که وبال گردنم شده چون بسیاری را فرصت خواندن نبود و امیدوارم خدا فرصتی بدهد
5-اتفاقی برایم افتاد که بهتر است ناگفته از کنارش بگذرم ولی برای دلم میگویم:الآن خوشحالم و سربلند. و مطمئنم خیر بزرگتری در کار بوده. و البته فکر می کنم تاوان بزرگترین اشتباه زندگیام را هم داده باشم.بماند...
6-در همین سال تعدادی از دوستان نزدیکم ازدواج کرده اند و من شاید از هیچ چیز به این اندازه خوشحال نشوم که یکی از دوستانم سروسامانی بگیرد.از همینجا به همه آنهاصمیمانه تبریک میگویم و آرزوی موفقیتشان را دارم.
7-در همین سال گذشته بود که سربازهم شدم و وارد مرحله نوینی از زندگی.با وجودیکه خیلی هم سخت نیست یعنی اصلا سخت نیست ولی می گویم صد رحمت به دانشگاه(البته به خاطر فراغتی که بیشتر حاصل می شد و آزادی عمل و بلند پروازیهائی که می توانستیم داشته باشیم).یادم می آید دانشگاه که بودم می گفتم صد رحمت به مدرسه.در دوران مدرسه میگفتیم صد رحمت به کودکی.آیا دوره ای فراخواهد رسید که حسرت دوران سربازی را بخوریم؟
8-غمبار ترین حادثه سال گذشته ،فوت مادر بزرگم بود که چند روز مانده به پایان سال و بسیار ناگهانی و غیر منتظره اتفاق افتاد.هنوز هم حل و هضم این مساله برایم دشوار است.به هرحال خدا را شکر.
این بود انشای ما که دلمان برای انشا نوشتن خیلی تنگ شده همینطوربرای دوره کودکی،نوجوانی،مدرسه و دانشگاه که خیلی ویژه و پر شر و شور و البته تند گذشت...
