تبليغاتX
دغدغه های یک جوان مسلمان ایرانی

دغدغه های یک جوان مسلمان ایرانی

سیاسی و فرهنگی

 

قطره قطره شد آب،  آدم برفی
شد آب در آفتاب،  آدم برفی
آب از سر او گذشت اما هرگز
بیدار نشد ز خواب،  آدم برفی

شعر از بیژن ارژن

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 14:28  توسط محمد  | 

گويند شقيق بلخي۱، جعفربن محمدالصادق را از فتوت پرسيد. فراشقيق۲ گفت: تو چه گويي؟ گفت: اگر دهند شكر كنيم و اگر منع كنند صبر كنيم. جعفر گفت: سگان مدينه ما همين كنند. شقيق گفت: يا ابن رسول الله پس فتوت چيست؟ گفت: اگر دهند ايثار كنيم و اگر ندهند صبر كنيم.

تذکره الاولیاء عطار نیشابوری

۱-از عرفای هم عصر امام صادق

۲-به شقیق گفت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:19  توسط محمد  | 

دوست عزیز نادیده ای برایم پیغام خصوصی گذاشته بود که در نگاه اول به نظر می رسد بسیاری از مطالب را برای خدا نمی نویسی! فارغ از صحت وسقم این موضوع و برای تذکر خودم و دوستان یاد حکایتی از مرحوم شیخ جعفر شوشتری افتادم که قبلا جائی شنیده یا خوانده ام. می گویند که روزی شیخ، مردم انبوهی را گرد منبر خود جمع نمود و گفت: ای مردم امروز می خواهم چیزی بگویم که پیش از این از کسی نشنیده اید...ای مردم یکصد و بیست و چهار هزار پیغامبر و ائمه اطهار آمده اند و همگی گفته اند برای خداوند شریک قائل نشوید اما من اینک می خواهم پا را از این فراتر بگذارم و بگویم آی مردم  در کارهای خود قدری هم خدا را شریک قرار دهید!

همین

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:10  توسط محمد  | 

 1-سعی کن خودت رو توی مراسمات نشون بدی تا بتونی پیشرفت کنی
2-سعی کن فقط دوره آموزشی بری تا امتیازاتت رو ترقی بدی و ترفیع بگیری
3-سعی کن فقط به ادامه تحصیل بها بدی ، اینجا هرچقدر هم چیز بلد باشی، تا مدرک نداشته باشی براشون اهمیتی نداری.
4- سعی کن از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنی ، قبول مسئولیت مساوی بدبخت شدنه
5- من 18 سال سابقه دارم می دونم این حرفهائی که استادا می زنند بیشتر فیگورشونه وگرنه اینجا همه از خدا می خوان کلاس تشکیل نشه.
6-یه ساعتی رو برای استراحت مشخص کن و کار بچه ها رو انجام نده، یعنی سی سال می خوای با همین قدرت کار کنی؟
اینها بخشی از حرفهائی است که من در طول این چند ماهه از همکارانم شنیدم که غالبا هم از سر خیرخواهی می گفتند. شاید برخی از آنها  تاحدودی پذیرفتنی باشد اما...
پیش از اینکه شاغل شوم  البته تا حدود زیادی از این وضعیت "آگاهی" داشتم اما پس از اشتغال عمیقا "درک" می کنم. راستی تا حالا فکر کردیم چرا اینقدر لاکپشتی پیشرفت می کنیم؟ به نظر من یکی از دلایلش را باید در وجود نیروهای انسانی با چنین طرز تفکری جستجو کرد آنهم در جائی مانند دانشگاه که قاعدتا بایستی از فرهیخته ترین پرسنل و ارباب رجوع برخوردار باشد!
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 19:47  توسط محمد  | 

دو ماه و نیم پس از شهادت
سعیده پور آقائی
 ناگهان سبز شد
آقای م
آفرین بر این دم مسیحائی
که می میرانی
و ختم می گیری
و دوباره زنده می شود
راستی
مردم دارند رنگ آرامش را می بینند
بیانیه نمی دهی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 23:44  توسط محمد  | 

وبلاگ دوست عزیزم آقای غدیر نبی زاده که در چند سال گذشته جزو وبلاگهای ارزشمند بلاگفا محسوب می شد به طور ناگهانی حدود 2 هفته پیش مسدود شد. البته اشتباه نشود اینبار نه از طرف دولت و ارگانهای فیلتر کننده بلکه از جانب خود بلاگفا! شاید هم می خواسته اند با اینکار خودی نشان بدهند که بله ما هم می توانیم!

به هر حال هر چه بود گذشت و اکنون غدیر نبی زاده به وبلاگ جدید نقل مکان کرده اما خواندن داستان این تغییر مکان خالی از لطف نیست.اینهم آدرس جدید ایشان:

http://nabizadefa.wordpress.com
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 6:19  توسط محمد  | 

باغ مرا چه حاجت سرو صنوبراست         

شمشاد خانه پرور من از که کمتر است؟


یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب  

 از هر زبان که می شنوم نا مکرر است


دی وعده داد وصلم و در سر ،شراب داشت 

امروز تا چه گوید و بازش چه درسر است؟


ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم    

با پادشه بگوی که روزی مقدر است


در شهر ما شکسته دلی می خرند و بس 

بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است...




+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 17:5  توسط محمد  | 

راحت بخواب اي شهر آن ديوانه مرده است
در پيله ابريشمش پروانه مرده است

در تُنگ، ديگر شور دريا غوطه‌ور نيست
آن ماهي دلتنگ، خوشبختانه مرده است

يك عمر زير پا لگد كردند او را
اكنون كه مي‌گيرند روي شانه، مرده است

گنجشكها! از شانه‌هايم برنخيزيد
روزي درختي زير اين ويرانه مرده است

ديگر نخواهد شد كسي مهمان آتش
آن شمع را خاموش كن! پروانه مرده است


شاعر: فاضل نظری

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 16:42  توسط محمد  | 

باران می بارد
یک دست چتر
دست دیگر کیف
چشم به موزائیکها پیاده رو دوخته ای
که مبادا لق باشند
و آب و لجن روی لباست بریزد
اینهم شد زندگی؟
شهردار مهندس نخواستیم
که اینروزها هر چه می کشیم
از همین "مهندس" هاست
ایکاش شهرداری داشتیم ادیب
که لااقل شعر بفهمد...
***
احساس می کنی خسته هستی
اما مانده نیستی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 13:24  توسط محمد  | 

از مزرعه هاي كوچك بعضي ها
برچيده شود مترسك بعضي ها
آقا خودمانيم چه كيفي دارد
وقتي بزني به برجك بعضي ها!

شعر از جلیل صفربیگی
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 23:41  توسط محمد  |