تبليغاتX
دغدغه های یک جوان مسلمان ایرانی

دغدغه های یک جوان مسلمان ایرانی

سیاسی و فرهنگی

صدای سوت قطار شنیده خواهد شد...

گیلان قطب کشاورزی خواهد شد...

جاده ترانزیت شمال چهار بانده خواهد شد...

---

مسئولین محترم ! به جای اینهمه "خواهد شد"خدا وکیلی یکبار بکنید و بگوئید شد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 19:36  توسط محمد  | 

چندي پيش به اتفاق يكي از آشنايان جهت تعويض جنس خريداري شده اي روانه بازار شديم. البته از جائي كه شايد بعضي ها كمتر گذرشان به آنجا افتاده باشد. توي خيابان بحرالعلوم كه از خيابان امام خميني به سمت مسجد  صفي امتداد دارد كوچه باريكي هست كه به بازار سنتي رشت منتهي مي شود.البته آنها كه آشنا ترند ميدانند كه آنجا هميشه ترافيك به سختي جاري است از ماشينهاي باري و گاريچي گرفته تا مردم پياده دائما جهت نقل و انتقال بار و و سايل و يا خريد در همان خيابان باريك كه غالبا در يكطرفش هم اتوميبل پارك هست در تردند.
خلاصه آنكه با هر زور و زحمتي بود به انتهاي مسير رسيديم و همراهم براي مقصودي كه قبلا عرض كردم پياده شد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 20:27  توسط محمد  | 

آدم های بزرگ از افتادن یک سیب درسی می گیرند که مسیر علم را عوض می کند. آدم های کوچک اما از اینهمه  "اتفاق ها "که دائما "می افتند "...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 16:34  توسط محمد  | 

ظریفی می گفت:

به جای اینکه اینقدر "یاحسین" بگوئیم،

سعی کنیم قدری هم " با حسین " باشیم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 8:49  توسط محمد  | 

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم

باور مکن که طعنه طوفان روزگار

جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر

با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان

لب میگزد چو غنچه خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی

تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار

این کار تست من همه جور تو می کشم


استاد شهریار

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 20:13  توسط محمد  | 

امان از روزی که برای پُست، پَست شویم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 0:4  توسط محمد  | 

همه می زدند "پس هر کسی سنگی می انداخت، شبلی موافقت را گلی انداخت، حسین منصور آهی کرد، گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت: از آنکه آنها نمی دانند، معذوراند ازو سختم می آید که او می داند که نمی باید انداخت..."

حالا شبلی از این گل اندازیها برای خودش کسی شده!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 21:33  توسط محمد  | 

طرف  افطارش را با خرما باز کرد که شاید ثوابی برده باشد بعدش چای و نان و پنیر و کوکو و غذا و هی خورد و خورد و خورد شکمش که حسابی پر شد گفتند دست نگه دارید شام در راه است. کاش بودید و می دیدید با چه حرص و ولعی غذا می خورد.

مانده بودم این فضای خالی را از کجا آورده؟! خدا را شکر زنده ماند! بعد از شام نوبت به زولبیا و بامیه و رشته و خوشکار رسید و دوست عزیزمان حسابی از خجالت آنها هم در آمد. طاقت نیاوردم نهیب زدم هی برادر، کاه مفته کاهدون که مفت نیست! با زبان بی زبانی حالیم کرد: بخورم و بمیرم بهتر است یا نخورده از این دنیا بروم*؟...

---

* اشاره به داستان معروف ابوریحان بیرونی که دم اخر گفته بود این مطلب را بدانم و بروم بهتر است یا نادانسته از این دنیا بروم؟

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 19:10  توسط محمد  | 

خدایا!

ذلت عادات را از ما برگیر و لذت عبادات را به ما بچشان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 1:11  توسط محمد  | 

دل داده ام بر باد بر هر چه باداباد         مجنون تر از ليلي  شيرين تر از فرهاد

اي عشق از آتش اصل و نسب داري             از تيره ي دودي   از دودمان باد

آب از تو طوفان شد خاك از تو خاكستر          از بوي تو آتش در جان باد افتاد

هر قصر بي شيرين چون بيستون ويران          هر كوه بي فرهاد كاهي به دست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند             ارث پدر ما را اندوه مادر زاد

از خاك ما در باد بوي تو مي آيد             تنها تو مي ماني ما مي رويم از ياد

مرحوم قیصر امین پور

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 0:21  توسط محمد  |